با دخترهای پرتوقع چطور باید رفتار کرد؟
برخی از رفتارهای این زن ها به معنای واقعی آزاردهنده است. برای اینکه خود را قربانی خوشحالی او نکنید، اما در عین حال عشق و توجه موردنیازش را به او بدهید، ادامه مطلب را مطالعه کنید.
1. همیشه مهربان باشید اما اجازه ندهید همچون پادری با شما رفتار شود
در یک رابطه صحیح و سالم هر دو طرف – زن و مرد – باید 100 درصد دهنده باشند. یعنی شما 100 درصد توجه و عشق و علاقه خود را به طرف بدهید و همین ها را به طور کامل و 100 درصد دریافت کنید. وقتی شما به عنوان مرد همیشه و در همه حالت نقش دهنده دارید و خانم فقط گیرنده و مصرف کننده است، شما بیشتر از اینکه نامزد یا دوست او باشید نقش خدمتگزار استخدامی او را دارید. باید در حالی که احترام و مهربانی خود را حفظ می کنید، ببینید آیا او نیز همین الطاف را به شما دارد؟ دربست در اختیار کسی بودن به معنای دوست داشتن نیست.
2. مراقب احساسات موجود در رفتارهای خود باشید که در اثر ترس از دست دادن هستند
متاسفانه، بیشتر مردها در مواجهه با زنان زیبا همه بزرگمنشی و اقتدار خود را از دست می دهند. مردها وقتی زنی زیبا اختیار می کنند، به قدری در زیبایی او غرق می شوند که می خواهند همه کاری انجام دهند تا این همه نعمت را از دست ندهند. ترس ناشی از، از دست دادن طرف مقابل در رفتارهای انسان نمود پیدا می کنند. این را در نظر داشته باشید اگر در رابطه خود همیشه نگران رفتن طرف مقابل باشید، اعتماد به نفس خود را از دست می دهید و دیگر خودِ واقعیتان نیستید. عشق و دوست داشتن باید شادی آفرین باشد. باید در کنار زن موردعلاقه خود احساس خوشبختی و رهایی داشته باشید. قرار نیست به واسطه علاقه به او دنیا را برای خود جهنم کنید.
3. نترسید از اینکه با او مخالفت کنید
زنی که خیلی خودخواه است و همیشه به روش خود پیش می رود و حرف های دیگران را نیز قبول ندارد، وقتی با مخالفت شما روبه رو شود، جنجال به پا می کند و می خروشد، اما این را بدانید: هنگامی که آرام شود، بیش از پیش برای شما ارزش قایل خواهد شد. واقعیت این است که این رفتارها نوعی ترفندهای زیرکانه زنانه است که برخی برای شناخت بیشتر شریک خود این رفتارها را از خود بروز می دهند. هنگامی که شما تسلیم همه خواسته های آنها می شوید، مطمئن باشید زن نمی گوید: «آه! چه عزیز مهربانی!» بلکه با خود می اندیشد شما انسان ضعیفی هستید که یک زن به راحتی می تواند شما را روی یک انگشت خود بچرخاند.
یک جنتلمن واقعی باشید. زنان هرچه قدر هم اعتراض کنند و غر بزنند اما گاهی دوست دارند مورد مخالفت مرد خود قرار بگیرند. در واقع دوست ندارند همیشه حرف، حرف آنها باشند. البته از این حرف سوبرداشت نکنید و از فردا روند مخالفت در پیش بگیرید! باید با هوشیاری و سنجش موقعیت ها بهترین رفتار را از خود بروز دهید.
4. اجازه ندهید او به شما حس گناه بدهد
اگر دوست دارید آخر هفته با دوستان خود بیرون، باشگاه، ورزش یا تفریح مردانه بروید به نامزدتان بگویید: «من امروز ترجیح می دهم پیش دوستانم بروم و فوتبال تماشا کنیم». همین. لازم نیست چیزی را توضیح دهید. لازم نیست بگویید: «دوست من روی حرف من حساب کرده و من فقط دوسه ساعتی می روم و زود بر می گردم». این باعث می شود تا زن طور دیگری به شما نگاه کند. حتی این تصور اشتباه در ذهنش به وجود می آید که خودتان راضی به رفتن نیستید. وقتی دوست دارید جایی بروید و کاری انجام دهید که به رابطه شما لطمه ای وارد نمی کند، چرا از موضع ضعف وارد می شوید؟
5. برای خود ارزش و احترام قایل شوید
بهتر است اینجا با هم صادق باشیم: آیا برای نگه داشتن نامزد خود بسیار تلاش می کنید اما او این گونه نیست؟ اگر این طور است، باید بدانید در آینده دلشکستگی های بسیاری را تجربه خواهید کرد. اگر او برنامه هایتان رابه هم می زند و از اینکه به شما نزدیک شود، پرهیز می کند و شما همچنان در تلاش هستید تا نظرش را به خود جلب کنید، بدانید این رابطه دوام چندانی نخواهد داشت. در این مواقع باید با تحقیق در مورد گذشته و دایره دوستان صمیمی او متوجه شوید در روابط قبلی خود چگونه بوده است. اگر همیشه پرتوقع بوده و به یک نفر بسنده نمی کرده و پس از مدتی پسرها را رها کرده است، مطمئن باشید همین کار را با شما نیز خواهد کرد. به جای اینکه منتظر شوید تا او را با مرد دیگری در جایی ببینید، این رابطه اشتباه را از همان ابتدا خاتمه دهید.
ما می گوییم خارج رفتن کلاس دارد. شما می گویید نه؟ یک نگاه به دور و اطرافتان بیندازید. چقدر آدم های خارج رفته را تحویل می گیرند؟ وقتی در یک مهمانی کسی را اینطور معرفی می کنند که از آمریکا، آلمان، فرانسه، لندن یا حتی مالزی آمده است، چقدر توجه ها جلب او می شود؟ چند نفر دور او جمع می شوند، سوال های عجیب و غریب می پرسند و با اشتیاق و شگفتی به صحبت هایش گوش می دهند؟ چند نفر در ذهن خود این گمان را می بردند که یارو آدم حسابی است؟ بدون اینکه بدانند در خارج کشور چه می کرده، درس خوانده یا نخوانده و ... از طرف دیگر هم مهاجراتی ذوق زده داریم. مثل همان هایی که در شبکه های ماهواره ای مقابل دوربین برایمان استارتر و تیرامیسو درست می کنند و گاهی یادشان می رود که به جای CREAM بگویند خامه! همان هایی که وقتی پای صحبتشان می نشینی، معلوم می شود سه، چهار سال بیشتر نیست که پایشان به این طرف آب باز شده. چه اتفاقی افتاده است که آنها کشورشان را ترک کرده اند؟ چرا وقتی کسی برمی گردد، فارغ از اینکه چه تجربه هایی کسب کرده و چه توشه ای با خودش آورده، برای ما فرد مهمی تلقی می شود؟ در ادامه سه روایت از سه جوان مهاجر داریم که در گفتگو با اسماعیل قدیمی، دکتر علوم ارتباطات اجتماعی، علل و چگونگی رخداد آنها را بررسی کرده ایم.
روایت اول
سارا، ترم دوم دانشگاه تصمیم می گیرد تا تحصیلاتش را در خارج کشور ادامه دهد. او به لندن می رود و در یکی از کالج های آنجا مشغول به خواندن زبان انگلیسی می شود. اما این سبک زندگی، شش ماه بیشتر دوام نمی آورد و او با وجود موفقیت در آزمون های کالج، تصمیم می گیرد بار و بنه اش را جمع کند و برگردد. مشکل اصلی سارا، همان پدیده رایج Home sick یا دلتنگی برای دیار و خانه و افسردگی بود که خیلی از اطرافیانش هم به آن دچار بودند، اما رویشان نمی شد به آن اعتراف کنند و بخواهند برگردند. آنها خیلی به سارا افتخار می کردند و به اومی گفتند که کار شجاعانه ای می کند. سارا هم بعد از بازگشت مدت ها مشغول پاسخگویی به سوال های اطرافیانش بود؛ اطرافیانی که این اقدام او را غیرعاقلانه وسطحی می پنداشتند. انگار او به همه خوشی ها و بهترین ها پشت پا زده و فرد بی لیاقت و ناشکری است که اروپا را رها کرده و به ایران برگشته است!
روایت دوم
شیما، 22 ساله است و از سال پیش دانشگاهی به فکر خروج از کشور بود. به همین خاطر در سال کنکور خیلی هم به خودش سخت نگرفت و برایش مهم نبود قبول بشود یا نه که قبول هم نشد و بلافاصله در تابستان همان سال به نیویورک مهاجرت کرد. با گذشت سه سال، هنوز موفق به قبولی در دانشگاه نشده است و همچنان در کلاس های متفرقه آموزشی شرکت می کند. از عکس های پروفایل فیس بوکش هم معلوم است اوقات زیادی را در مکان های تفریحی و ساحل ها می گذراند.
در میان صحبت هایمان عموما به جای چون می گوید بیکاز (Because) و هالیدی (Holiday) نقش بسیار مهمی را در زندگی اش ایفا می کند! شیما دوست ندارد به ایران بازگردد و تقریبا با همه دوستانش در ایران هم قطع رابطه کرده است. او دوستان جدیدی در نیویورک پیدا کرده که هالیدی های هیجان انگیزی را برایش رقم می زنند!
روایت سوم
از وقتی با او آشنا شدم، در حال تحقیق و تفحص درباره دانشگاه های اروپایی برای ادامه تحصیل بود. سال اول دانشگاه بودیم و من فکر می کردم اینطور که گازش را گرفته، به سال دوم نرسیده، رفته است اما با گذشت چهار سال، هنوز اینجاست و هنوز هم که پای صحبت هایش می نشینی، در جریان جدیدترین اخبار آن ور آب است. یعنی خبر دارد که دو پوند شهریه های دانشگاه های اروپایی کم و زیاد شده، یا فلان تظاهرات صورت گرفته، یا حال و هوای پیشواز کریسمس چطور است. اما خبر ندارد - یا شاید برایش مهم نیست - که رئیس دانشگاهمان عوض شده، یا فلان جشن و سخنرانی در راه است و چند هفته پیش که دو روز تعطیل بود، به خاطر تاسوعا و عاشورا بوده است! در کل که انگار در عالم دیگری سیر می کند و اگر محدودیت مالی خانواده دست و پایش را نبسته بود، تا الان اینجا نمانده بود.
«عدم بازتولید ارزش های فرهنگی و اختلال در نظام ارزشی فرد» (روایت دوم و سوم)
در کشور ما، ارزش های فرهنگی، اجتماعی و تاریخی به خوبی بین نسل ها منتقل نمی شود. به این معنی که چه خانواده ها، چه نهادهای آموزشی از جمله آموزش و پرورش و دانشگاه ها و چه رسانه ها مانند صدا و سیما، نتوانسته اند این ارزش ها را به خوبی به نسل جوان بشناسانند. سهم رسانه ملی به عنوان بازوی تبلیغاتی کشور، در این نارسایی بسیار قابل توجه است. رسانه ای که در این سال ها با وجود تمام تلاش ها، نتوانسته در انتقال مفاهیم و ارزش ها مانند میهن پرستی، فرهنگ ایرانی - اسلامی، شهادت و ... موفق عمل کند و استفاده از کلیشه ها، سد بزرگی بر سر راه رسیدن به اهدافش بوده.
در شرایطی که حس میهن پرستی به درستی به کسی معرفی نشده و این احساس در او شکل نگرفته، طبیعی است که فرد دچار نوعی بی تفاوتی نسبت به کشور خود می شود. چیزی که باعث می شود با افزایش مشکلات، فرد زندگی در کشور خود را غیرممکن بداند، به راحتی آن را رها کرده و راهی کشوری دیگر شود.
در این شرایط بعد از مهاجرت، فرد به سادگی جذب فرهنگ سامان یافته و منسجم کشور مقصد شده و رفتارش نیز تغییر می کند. به این ترتیب، فرهنگ غربی، جای خود را در دل مردم به عنوان فرهنگ والا و برجسته باز می کند.
«قدرت رسانه های کشورهای توسعه یافته (مهاجر پذیر)» (روایت سوم)
کشورهای توسعه یافته نیاز بیشتری به نیروی کار متخصص دارند و طبیعی است که قدر آنها را هم بیشتر می دانند. به همین خاطر برنامه های دقیقی برای جذب نیرو از کشورهای دیگر تدوین می کنند که این وسط نقش رسانه ها، برای تبلیغ کشور، امکانات و مزایای آن بسیار مهم است. دکتر قدیمی معتقد است کشورهای توسعه یافته با برنامه های تبلیغاتی درست و تاثیر گذار، اوضاع وشرایط زندگی در کشورشان را از همه لحاظ خوب و مطلوب جلوه می دهند و تا حد ممکن عیب های خود را می پوشانند.
البته این تصاویر خیلی هم خلاف واقع نیست. چون ایران کشوری در حال توسعه است و مسلما در مقایسه با کشورهای توسعه یافته، جذابیت های کمتری دارد. اما با اینحال آنها گزینه های خوبی را پیش روی نیروهای متخصصی که بخواهند به کشورشان مهاجرت کنند، می گذارند. بسیاری از این رسانه ها، در سیاه نمایی و بزرگنمایی مشکلات و کمبودهای کشورهای در حال توسعه هم کوشا هستند. به همین خاطر در ذهن بسیاری از مردم، کشورهای اروپایی و آمریکایی، به عنوان منبع مهمی از فرصت ها شناخته می شود.
«ضعف در اقناع افکار عمومی» (روایت دوم و سوم)
رسانه های قدرتمند که اکثرا متعلق به کشورهای توسعه یافته هستند، در راضی نگه داشتن و اقناع افکار عمومی، بسیار موفق عمل می کنند. رسانه ملی ما اما از عهده انجام چنین کاری به درستی برنیامده! نمونه های بسیاری از جمله انتخابات 88، بهار عربی، وقایع سوریه و حتی انتخابات 92 هستند که رسانه ملی در سیر حوادث و جریانات از مردم عقب افتاده و نتوانسته به سوال های آنها پاسخ دهد، آنها را راضی کند و آینه تمام نمایی برای همه مردم باشد.
نیاز به دانستن و آگاهی اما همیشه در مردم وجوددارد. چنین نیازی مردم را به سمت رسانه های قدرتمند کشورهای خارجی می کشاند که هدفی غیر از آنچه که در داخل دنبال می شود، دارند. طبیعی است که این رسانه ها هم تابع سیاست های فرهنگی کشور خود باشند و فرهنگ خود را به دنیا عرضه کنند. در چنین شرایطی کسی که ضرر می کند، کشورهای جهان سومی از جمله ایران هستندکه در نبود رسانه های قدرتمند، مردم آنها جذب رسانه های خارجی شده وتحت تاثیر آنها قرار می گیرند.
«مشکلات و نابسامانی های داخل کشور» (هر سه روایت)
یک نگاه به خودتان بیندازید! احتمالا شما هم جزو خیل کسانی باشید که جایی در گوشه و کنار ذهنشان فکر مهاجرت وجود داشته. دلیل شکل گرفتن چنین فکری چه بوده؟! از موارد خاص که بگذریم، آیا کسی که عزم مهاجرت می کند، دلیلی جز ناامیدی از بهبود شرایط داخلی دارد؟!
از موارد خاص که بگذریم، آیا کسی که عزم مهاجرت می کند، دلیلی جز ناامیدی از بهبود شرایط داخلی دارد؟! آمارها می گویند که جواب این سوال، قهرا منفی است! زیرا در دو دهه 60 و اواخر سال 80 که شرایط سیاسی وداخلی ایران نامناسب و بسته بود، آمار مهاجرت نیز به شکل قابل ملاحظه ای افزایش پیدا کرد.
کسی که شرایط محل زندگی اش را سخت و آن را مانع رسیدن به اهدافش می بیند، راه مهاجرت در پیش می گیرد. این دقیقا همان چیزی است که در قرآن کریم هم به آن اشاره شده: «ان الذین توفاهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالو کنا مستضعفین فی الارض، قالو الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها...» (سوره نساء، آیه 92)
روایت آخر
امیر، در رشته مهندسی برق، از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و طبق برنامه ای که چیده بود، برای ادامه تحصیل در همین رشته، به یکی از دانشگاه های خوب در کانادا رفت و توانست برای ادامه تحصیل بورسیه هم بگیرد. امیر، حالا که دانشجوی دکتری است، موفق شده به عنوان استادیار در دانشگاه مشغول به کار شود و فرصت خوبی برای پیشرفت به دست آورده است. او دورادور پروژه هایی را در تهران دنبال می کند و قصد دارد بعد از اتمام تحصیل، مدتی به تهران برگردد تا ساز و کار کارگاهی متشکل از دوستان جدید و قدیمی اش را آماده کند و سپس تصمیم بگیرد که کجا زندگی کند.
امثال امیر کم نیستند اما کسانی مانند او در میان خیل مهاجران به خارج از کشور، در اقلیت قرار دارند. همانطورکه در همه جای جهان نخبه ها در اقلیت هستند. درست است که ایران بالاترین میزان فرار مغزها را در جهان دارد، اما مهاجرت و پدیده فرار مغزها، دو موضوع جدا از یکدیگر هستند.
هر کسی از کشور مهاجرت کرده، نخبه نیست. قبول ندارید؟ نگاهی به اکثریت شرکت کنندگان در مسابقه های شبکه «من و تو» از جمله بفرمایید شام بیندازید، به تحقیق دستگریتان می شود.
نگاهی مختصر به ایرانیان مقیم آمریکا
به دست اقلیت؛ به نام اکثریت
داستان ساده است. ایران بالاترین نرخ فرار مغزها را در کل دنیا دارد و آمار بسیار بالایی در مهاجرت به خارج از کشور می روند، نخبه هستند؟ آیا همه آنها در خارج از کشور در حال افتخارآفرینی هستند؟ بیایید نگاه مختصری به این مسئله بیندازیم و شرایط ایرانیان مقیم آمریکا (به عنوان کشوری که مقصد اصلی عالی ترین نخبه های ایرانی بوده) را بررسی کنیم.
طبق سرشماری رسمی که در سال 2000 در کشور آمریکا صورت گرفت، تعداد ایرانیان حاضر در این کشور معادل 338 هزار نفر بود. این عدد شامل جمعیتی است که به طور داوطلبانه خود را ایرانی معرفی کرده اند. حوادث یازدهم سپتامبر 2001 اما شرایط را برای ایرانیان تا حدودی تغییر داد. بعد از آن بود که جرج بوش، بی شرمانه ایران را در محور شرارت قرار داد و با اتهامی بی اساس مبنی بر حمایت ایران از القاعده و تروریسم، کار را برای ایرانیان مقیم آمریکا سخت کرد. طوری که ایرانیان ترجیح می دادند ملیت و هویت اصلی شان را برای دوری از نگاه بدبینانه آمریکایی ها مخفی نگه دارند.
در سرشماری سال 2010 آمریکا، تعداد ایرانیان حاضر در این کشور به 289 هزار و 485 نفر کاهش پیدا کرد حال آنکه دفتر حافظ منافع ایران در آمریکا اعلام کرده که بیش از 900 هزار پرونده گذرنامه از ایرانیان مقیم آمریکا در اختیار دارد «شورای ملی ایرانیان آمریکا» هم جمعیت ایرانیان مقیم این کشور را بیش از یک میلیون نفر ارزیابی می کند.
کالیفرنیا، ایالت محبوب ایرانی هاست. جایی که طبق آمار رسمی حدود 160 هزار نفر ایرانی در آنجا زندگی می کنند و 0.45 درصد جمعیت آن را تشکیل می دهند. ایرانی ها بین 67 گروه مهاجر در آمریکا، تحصیل کرده ترین مهاجران به حساب می آیند.
طی تحقیقی که دانشگاه ماساچوست (MIT) انجام داده، بیشتر از 25 درصد ایرانیان حاضر در آمریکا، مدرک کارشناسی ارشد یا دکترا دارند. 500 استاد برجسته ایرانی در دانشگاه های آمریکا در حال تدریس هستند و به گفته واشنگتن پست، هفت هزار دانشجوی ایرانی در میان یک میلیون و دویست هزار دانشجوی کشور آمریکا وجوددارند. 20 درصد ایرانیان آمریکا درآمدی بیش از میانگین ملی درآمد خانوار در آمریکا دارند.
در تحقیقی که توسط موسسه Fortune در مورد 500 شرکت بزرگ و عمده آمریکایی از جمله جنرال الکتریک، AT & T، وریزون، اینتل، سیکو، موتورولا، اوراکل، لوسنت تکنولوژی، نورتل نت ورک و eBay صورت گرفته، 50 نفر ایرانی در سمت های ارشدمدیریتی آنها حضور دارند. کسانی که ارزش دارایی هایشان بیش از 200 میلیون دلار ارزیابی می شود.
شاید سازمان فضایی آمریکا (ناسا) ویژه ترین معبدی باشد که روح پراستعداد ایرانی در آن حلول کرده. حرف های زیادی در مورد تعداد کارکنان ایرانی حاضر در این سازمان هست، که البته هیچ کدام معتبر نیستند. طبق این صحبت ها، تعداد ایرانی ها از 70 تا 400 نفر تفاوت می کند. در حالی که تعداد کل کارمندان ناسا چیزی در حدود 19 هزار نفر است! بعضا گفته می شود که 43 درصد از دانشمندان ناسا ایرانی هستند اما تنها یک جستجوی مختصر کافی است تا مشابه این ادعا (و چه بسا شدیدتر از آن) را از سوی مردممصر، چین، پاکستان، هند و ... نیز بشنوید.
وضعیت ایرانیان مقیم آمریکا خیره کننده است. از نظر تحصیلی، شغلی، اقتصادی و ... ایرانیان وضعیت خوبی دارند اما نکته ظریفی این میان وجود دارد. این افتخاراتی که توسط ایرانیان در آمریکا (و دیگر کشورها) ثبت شده، توسط چند درصد از آنها انجام شده؟! تازه این آمار مربوط می شود به کشوری که نخبه ترین نیروهای انسانی ایران، به آنجا مهاجرت کرده اند. با تمام اینها، در نهایت حدود یک پنجم ایرانی ها، دارای چنین افتخاراتی هستند و باقی آنها، مردمی عادی هستند که صرفا مکان زندگی شان را به علل گوناگون تغییر داده اند.
شاید این مختصر آمار (و البته بسیار آمار و ارقام دیگری که جای آنها در این نوشته نیست) این واقعیت را نمایان کنند که مهاجرت و فرار مغزها دو پدیده جداگانه هستند. شاید این را ببینیم که هر کسی که از ایران رفت، لزوما فرار مغزها صورت نگرفته. اینکه هر کسی که خارج از کشور زندگی می کند، لزوما نخبه نیست.
حتی در میان با اعتماد به نفس ترین افراد نیز کسانی هستند که گاهی از لرزیدن دست رنج می برند و در مواجهه با افراد غریبه به لکنت زبان می افتند و صدایشان می لرزد. سوال بسیاری از افراد این است که چگونه در مکالمات با غریبه ها با اعتماد به نفس باشیم و چگونه به مقابله با اضطراب آشنایی برویم. واین الیز، روانشناس آمریکایی در جدیدترین شماره مجله Psychology Today درصدد است که به ما نشان دهد چگونه باید از پس اضطراب ناشی از آشنایی برآمد.
اضطراب آشنایی عبارت است از ترس از نزدیک شدن و آشنا شدن با فرد ناشناسی که شما او را در جمع فرد جذابی دریافتید. اگر شما از اضطراب آشنایی بالینی رنج می برید، بروید و یک درمانگری که بتواند داروهای مناسبی برای شما تجویز کند یا اینکه شما را به قبل از 1984 برگرداند، پیدا کنید. من نمی توانم کمکی بکنم. من بیشتر مکانیک تعاملات انسان ها هستم.
خوشبختانه مثل نرم افزارهای مورد نیاز فایرفاکس هستم که همه مردم به آن نیاز دارند چرا که بیشتر مردم از یک اضطراب آشنایی غیربالینی رنج می برند. یک نوع مشکل رایج که موجب دلسردی ما می شود و مانع از این که به فرد مورد علاقه مان نزدیک شویم و باب آشنایی باز شود. اکثر ما به طور عادی می توانیم زندگی هر روزه خود را به خوبی اداره کنیم اما باز اگر کسی را در جمعی ببینیم و بخواهیم به او نزدیک شویم، دچار همان اضطراب می شویم. باز خشک می شویم و در وضعیتی گیر می کنیم که من به آن «رفتار مرد یخ زده» یا «رفتار دختر یخ زده» می گویم.
این مشکل ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. شاید این وضعیت حتی برای خود شما هم که مشغول خواندن این مقاله هستید، رخ بدهد. آن دختر را می بینی؟ معطل چی هستی؟ برو با او صحبت کن. نگاه کن منظورم چی است؟ چندین سال پیش گزارگری با من مصاحبه می کرد، یک گزارشگر تلویزیونی خوش تیپ که برای یک برنامه تلویزیونی کار می کرد. او می خواست درباره آشنایی با غریبه ها بیشتر بداند و من در این مورد چه چیزهایی یاد می دهم.
بعد از بیان سوالاتش از من چند سوال پرسید: «مشکل این افراد بازنده که شما به آنها درس می دهید، چیست؟»، «آنها از چه چیز در صحبت با غریبه ها می ترسند؟» میکروفون را گرفتم و به زنی شاد که مشغول خوردن ناهار بود، اشاره کردم و گفتم: «به آن زن خوشحال نگاه کن. برو با او حرف بزن و سعی کن با او صمیمی شوی. البته بدون دوربین و میکروفن.»
شما احتمالا حدس می زنید که او نتوانست این کار را انجام دهد. او منجمد شده بود. زن های بسیاری در سراسر دنیا شبیه این زن هستند. آنها بازنده نیستند. مردمی عادی و موفق اند که در هنگام آشنایی با فردی غریبه، اضطراب به سراغشان می آید. آنها همیشه از رد شدن و ناشناخته ماندن در هراس هستند. اگر از یک نفر در خیابان بپرسید با ترس نزدیک شدن به یک فرد غریبه در یک میهمانی چگونه باید کنار آمد، می بینیم سخنرانی درباب اینکه چقدر آسان می شود با افراد غریبه آشنا شد و با آنها معاشرت کرد، برای شما ایراد می کند.
متاسفانه برخی از افراد برای صمیمی شدن با دیگران از الکل استفاده می کنند. شاید این روش برای آنها کارآمد بوده است اما من فکر می کنم مصرف الکل کار عاقلانه و واقع گرایانه ای نیست و همانند اکثر علاج های رایج برای رفتار یخ زده افراد مناسب نیست. شاید اگر مردم اتکا به الکل را متوقف کنند، صنعت الکل سازی در جهان 95 درصد نفع تجاری خود را از دست بدهد. باشد؛ اینها ارزیابی های شخصی من است اما مهم این است که شما نکته من را گرفته باشید.
شاید شما از روش ان.ال.پی چیزی شنیده باشید. رویکرد ارتباطاتی مبتنی بر برنامه ریزی زبانی/ عصبی که در واقع نوعی شبه علم است. افراد در این رویکرد فقط حقه زدن به ذهن خود برای نترسیدن از حرف زدن با افراد غریبه را یاد می گیرند. آنها از فلش کارتهای خرگوش کوچولو ومدل های پایه دار استفاده می کنند. فالگیرها نیز مدعی اند برای مقابله با اضطراب آشنایی، راهکارهایی دارند. آنچه این دو گروه نمی دانند این است که مشکل این افراد اضطراب نیست، مشکل نبود عمل است.
بنابراین اگر شما تجربه چنین اضطرابی را دارید، دنبال راه حل جادویی برای کاهش ترستان نباشید. به جای این کارها می توانید اضطرابتان را قورت دهید و در هر کجا که فرصت دست داد با غریبه ها حرف بزنید. می دانم که شما وقتی غریبه ها را نگاه می کنید، می ترسید ولی باید به هر ترتیب ممکن به آنها نزدیک شوید.شاید با طرد آنها مواجه شوید اما شما باید در ذهن تان فقط پیروزی را ترسیم کنید.
بعد از یک ماه که اینگونه رفتار کردید از شما می خواهم که رفتار مقابله با ترس را ادامه دهید. این ایده من است که بدن انسان نیاز به ترس دارد. یک آدم سالم ذره ای ترس را در تمام زندگی اش نیاز دارد. بدون ترس شما نمی توانید با خودتان چالش کنید و بزرگ شوید. من تجویز می کنم 2 دقیقه ترس مطلق برای هر روز لازم است.
می خواهم عادت مواجهه با ترس را در درونتان گسترش بدهم. اگر از تاریکی می ترسید چند روز یک بار اتاق تان را تاریک کنید و چند دقیقه ای آنجا بنشینید. همه افراد باید یک مراسم برخورد با ترس برای خود ترتیب بدهند و هر روز آن را تکرار کنند. در جریان زندگی روزمره تان به دنبال افرادی باشید که از برقراری و ارتباط با آنها ترس دارید. برایتان مثالی می زنم. یک روز بهاری در پارک مرکزی نیویورک پیاده راه می رفتم. هوا آفتابی بود و مردم مشغول بازی و خنده بودند. در مسی رخودمبه دو پیرمردی برخوردم که با هم مشغول صحبت بودند. موزیک آرامی را هم گوش می کردند.
بدون اینکه اصلا بفهم آنها چرا تمایل دارند با من حرف بزنند، سر صحبت را باز کردم. اول فکر کردم شاید بخواهند درباره آب و هوا حرف بزنند. شاید می خواستند شیرینی که در دستشان بود تعارف کنند. چه کسی می داند که در ذهن آن دو پیرمرد چه می گذشت. نمی خواستم با صحبت درباره ژورنال انجمن روانشناسی آمریکا که در دستم بود، صحبتم را با آنها شروع کنم.
اما سهل انگارانه این کار را کردم، بدون اینکه راه عاقلانه تری پیدا کنم. وقتی بی حوصلگی شان را دیدم وجدانم به من لگد زد. این کار من بهدلیل ترس آشنایی بود. به خودم قول دادم که دیگر هیچ ترس اجتماعی نداشته باشم. باید همراه آن پیرمردها در پارک شروع به راه رفتن می کردم.
امروز این ترس به راحتی می توانست به حباب یخ زده رفتار من تبدیل شود. آنها بعد از تغییر رویکرد من در صحبت هایم با من همراه شدند و خندیدند. این کار درست بود که برای لحظاتی با آنها گپ زدم. آنها را آدم های جالبی دیدم. برای اجرای نمایشنامه ای آماده می شدند. شاید به نظر شما هم اتفاقی که برایم افتاد مسخره بیاید. من مرد بزرگسالی هستم که تعاملات اجتماعی برای زندگی را برای صدها نفر از مردم و به عنوان کاری معمولی تدریس می کنم اما هنوز اضطراب آشنایی دارم. همه ما می توانیم اضطراب آشنایی را تجربه کنیم اما همیشه فکر نکنید که این اضطراب باعث می شود که در آشنایی با غریبه ها خرابکاری کنید. فقط مهم است دست به عمل بزنید و از روی اضطرابتان رد شوید.